<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>می نویسم از خودم</title>
	<link>https://correctionpen.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://correctionpen.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>گفتند یافت می نشود گشته ایم ما</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 23 May 2026 00:42:38 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>صدف</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/24</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">بین پیامهای قدیمی واتساپ دنبال یه فایلی میگشتم، رسیدم به ویس صدف. صدف عروس خانواده همکارم بود. دو تا بچه داره و مدتیه از دنیا رفته. اوایل ازدواجم هر غذایی بلد نبودم یا خوشمزه نمیشد به دوستم میگفتم از صدف بپرس چطوری بپزم. اونم با حوصله ویس میداد. خوشمزه ترین میگویی که درست کردم صدف بهم یاد داد. من حتی یکبارم ندیدمش اما بیشتر اوقات که آشپزی میکنم ناگهان میاد تو ذهنم. حالا هم صداش تو گوشمه که میگفت سیر رو با دست و دلبازی بریز...</p><p style="text-align:justify;">در کنار این، یه بنده خدا عکس ناهارش رو استوری کرده بود؛ برنج و ناگت و گوجه فرنگی خام. یه عالمه هم قربون صدقه دست پخت خانمش رفته بود! قورمه سبزی با ته دیگ شیشه ای و سالاد شیرازی چی میگه؟! </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">مستم کن آنچنان که ندانم ز بی‌خودی</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">‏در عرصه‌ی خیال که آمد کدام رفت</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">‏حافظ جان</span></p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 23 May 2026 00:42:38 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/24/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/24</guid>
				<slash:comments>12</slash:comments>
			</item><item>
				<title>خاموشی</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/23</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">با همسایه طبقه بالایی درمورد اینکه دیروقت درست بالای اتاق خواب ها سر و صدا میکنن صحبت میکردم. میگفت مگه ۱۰ شب شما میخوابید؟ آیا من باید بابت ساعت خوابم به همسایه طبقه بالایی جواب پس بدم؟ </p><p style="text-align:justify;">انقدر بابت نوشتن مقاله ای که نمیدونم بالاخره باید بنویسم، نباید بنویسم، بالاخره برای این درس چه غلطی باید بکنم دلهره دارم که داشتم با خودم فکر میکردم اگر دیدم استاد کوتاه نمیاد، میرم انقلاب یه شماره مقاله نویس میگیرم و خودمو از این رنج بی حساب راحت میکنم! </p><p style="text-align:justify;">با یه استاد خیلی باسواد کلاس دارم منتها این خیلی مهمه که استاد کدوم مقطع بوده. بنظرم انقدر با بچه های کارشناسی کلاس داشته که اصلا نمیتونه ذهنش رو از فضای اون مقطع آزاد کنه. بهم ایمیل زده که از جزوه ات عکس بگیر، پی دی اف کن، بفرست که نمره داره! تازه شنبه میدترمم گذاشته! توضیح داده که هر سوال ۳۰ ثانیه فرصت داره! گرفتار شدیم...</p><p style="text-align:justify;">شما هم وقتی از مهمانی بر میگردید دوباره چای دم میکنید که چایی خونه خود آدم یه چیز دیگه است؟</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">نمی‌گردد به خاموشی نهان درد</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">‏ز رنگ چهره دارد ترجمان درد</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">‏صائب</span></p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 21 May 2026 00:16:02 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/23/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/23</guid>
				<slash:comments>10</slash:comments>
			</item><item>
				<title>یک دریا</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/22</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">بابت سه ماه مرخصی بدون حقوق، ۶۶ میلیون پرداخت کردم! اعداد دیگه برام سنسی ندارن. </p><p style="text-align:justify;">برای اینکه کارهام رو فراموش نکنم اغلب یادداشت میکنم. حالا یه گوشه سررسیدم نوشتم اسنپ و تپسی اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد منظورم چی بوده؟ برای یادداشتهام هم باید یادداشت بنویسم :دی</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">مرا در بر بگیر ای مهربان، هرچند میدانم</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">ندارم طاقت آغوش یک دریا زلالی را</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">فاضل نظری</span></p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 17 May 2026 23:55:04 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/22/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/22</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شیرین عسل</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/21</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">با همسرم یه رستوران خیلی خارجکی بودیم، در این حد خارجی که مِنو رو نمیتونستیم بخونیم. گارسون یه دختر جوون زیبایی بود که خیییلیی مغرورانه اومده بود ازمون سفارش بگیره. با همسرم شوخی میکردیم که اون که مثلا مرغ داره اسفناج داره... که یعنی این دیگه چه اسم عجیب غریبیه. اون دخترک یه جوری با غرور تلفظ صحیحش رو فقط به <strong>من</strong> متذکر میشد که گویا صاحب رستورانه، صبحونه اش رو دوبی خورده حالا اومده ناهار این رستوران، که بعدش شام خودش رو برسونه پاریس. بابا من دارم پول یه ماه حقوقت رو میدم یه وعده غذا <span style="font-size:14px;">(مبالغه)</span> بعد تو مثلا میخوای منو ضایع کنی؟ 😅 از این دست رفتارها که دخترها وقتی با همسرم جایی بودم فقط با من داشتن، زیاد دیدم. نمیدونم دقیقا ماجرا چیه ولی انگار خوششون میاد دوست دختر یکی، زن یکی، کلا یه دختری رو جلوی یه مردی ضایع کنن. چرا؟ خدا میداند. </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">‏یک روز خنده کردم و عمری گریستم</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">‏شهریار</span></p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 14 May 2026 12:47:52 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/21/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/21</guid>
				<slash:comments>14</slash:comments>
			</item><item>
				<title>ابر</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/20</link>
				<description><![CDATA[<p>هر زمان متوجه میشم باز یه موج گرونی اومده، میرم چک میکنم قیمت پیتزای مورد علاقه ام چقدر شده! قدیمها که تلگرام بود، با دوستامون یه گروه داشتیم فقط خوراکی های پیشنهادی مون رو مینوشتیم. اگر رسپی خاصی داشت یا باید از جای خاصی تهیه میشد و اینکه چی باعث شده بیایم توصیه اش کنیم. حرف اضافه هم نمیزدیم. </p><p>در ارتباط با تورم میگن که وقتی عدد تورم از عدد خاصی میگذره، حالا یادم نمیاد عدد خاصی بود یا فرمول خاصی داشت، دیگه موج تورم های بعدی معمولی نیست. مثلا بعد از تورم 60%، منتظر تورم 70% نباشید، ایشالا میریم که داشته باشیم ابر تورم 120%، 240%، و الخ. و من الله توفیق.</p><p>کتاب چقدر گرون شده. دلم نمیاد انقدر پول از حسابم کم بشه :(</p><p> </p><p><span style="font-size:14px;">خون گشت مرا ز هجرِ یاران، دیده</span></p><p><span style="font-size:14px;">زین غم شده چون ابر بهاران دیده</span></p><p><span style="font-size:14px;">گر دست به من زنند میریزد اشک</span></p><p><span style="font-size:14px;">مانند درختهای باران دیده</span></p><p><span style="font-size:14px;">قپلان بیک</span></p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 12 May 2026 13:31:41 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/20/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/20</guid>
				<slash:comments>10</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بی قرار</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/19</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">این روزها احساس اون لحظه از بچگی هامو دارم که تا سوباسا با هزار بدبختی توپ رو میگرفت و میرسید نزدیکی های دروازه تیم مقابل و شوت میکرد، همینجا این قسمت به پایان میرسید و باید تا فردا صبر میکردیم ببینیم آیا بالاخره گل شد یا نه؟ وضعیت بلاتکلیف بدیه. </p><p style="text-align:justify;">خیلی وقت پیش، ثبتنام ایرانخودرو بود با قرعه کشی، همسرم میگفت ننویس احتمال برنده شدنت یک درصده. گفتم احتمال اینکه کسی در ایران متولد بشه هم یک درصده و خب میبینی خدا رو شکر ما جزو همون یک درصد بودیم. پس یک درصدها رو دست کم نگیریم. مرسی!</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">نیَم به هجرِ تو تنها، دو‌ همنشین دارم </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;"> دلِ شکسته یکی، جانِ بی‌قرار یکی</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">حزین لاهیجی</span></p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 11 May 2026 00:22:27 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/19/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/19</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>هلیکوپتر ویو</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/18</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">در استراتژی نویسی چندین دیدگاه وجود داره، یکیش هلیکوپتر ویو است. یعنی به اندازه ای که یه هلیکوپتر بالا میره بتونی به موضوع استراتژی، کلان نگاه کنی. نه خیلی بالا و نه خیلی پایین. گاهی نظراتی که از دیگران دریافت میکنم بهم حس همین هلیکوپتر ویو رو میده، یکم کلان. خانم پرستار بهم میگه مث قرقی کار میکنی. راست میگه خیلی سرعتیم. خیلی هم به انجام کارهای موازی علاقمندم و خوب هم بلدم. اینه که تو بازه زمانی کوتاهی چند کار رو شروع میکنم و با هم پیش میبرم و باهم تمومشون میکنم. البته اینم باید اضافه کنم کارهایی رو که دوستشون ندارم اما باید انجام بدم سریع تموم میکنم. در راستای داشتن علاقمندی های متناقض، اون کاری رو که خیلی دوست دارم هم دلم میخواد سریع انجام بدم، مثل کتاب خوندن. دلم میخواد سریع به انتهاش برسم، اگر انتهاش خوب باشه پس کتاب خوبی بوده وگرنه حتی اگر کل ۱۰۰۰ صفحه خوب باشه فقط انتهاش خوب نباشه، قطعا کتاب خوبی نبوده. شاید برای همینه غزل دوست دارم. اکثرا پایان زیبایی دارند.</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;">غافل کند از کوتهی عمر شکایت</p><p style="text-align:justify;">‏شب در نظر مردم بیدار، بلند است </p><p style="text-align:justify;">‏صائب تبریزی</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 10 May 2026 13:17:00 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/18/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/18</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>ثبات</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/17</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یکی از استادهامون جز افردایه که خیلی در تصمیمات اقتصادی کشور مشارکت داره. امروز گفت یکی از سوالات امتحانمون اینه که اگر ما تصمیم گیرنده اقتصادی بودیم، در وضعیت فعلی برای بهبود اوضاع، چه پیشنهادی داشتیم؟ ۳ نمره. گفت باید در برگه امتحان بتونید منو قانع کنید وگرنه ۳ نمره رو نمیگیریم. خب من اگر بودم هیچ کاری نمیکردم. جدا آمارها نشون میده وضیعت اقتصادی زمانیکه هیچکاری نمیکنند ثبات داره، همینکه دست به انجام کاری میزنند به وضعیت "یا قرآن مجید" میریم. اگر پیشنهادی در راستای دریافت ۳ نمره دارید دریغ نکنید :)</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">‏یک قصّه بیش نیست غم عشق و هر کسی</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">زین قصه می کند به زبانی، روایتی</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">‏ور خواهی از روایت من با خبر شوی:</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">‏برق ستاره ای و شب بی نهایتی</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">منزوی</span></p><p style="text-align:justify;">‏</p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 10 May 2026 13:01:55 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/17/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/17</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>عشق و چیزهای دیگر</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/16</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">در راستای تکمیل دنیای کتابهای مصطفی مستور، درست روزی که پسرک تصمیم گرفته به جای ساعت ۱۰، ساعت ۱ نیمه شب بخوابه، عشق و چیزهای دیگر هم خوانده شد. یک کتاب دیگه از این دنیا باقی مانده. </p><p style="text-align:justify;">هر بار کتابی رو میخونم، تا چند روز اثرش در من باقی می مونه. به آدمهای اون قصه فکر میکنم. قصه در این جهان هستی موضوع مهمیه. به خود قصه فکر میکنم. به نویسنده فکر میکنم؛ به اینکه چطور این قصه به ذهنش خطور کرده، چطور جزئیات قصه رو طراحی کرده، چند بار قصه رو ویرایش کرده و چقدر از تمام شدنش لذت برده.</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;">اینجا یکم اینستاگرامه، حتی یه فضا برای چت کردن مثل دایرکت داره. یکم هم یوتیوبه، بهت پولم میده. خلاصه که وبلاگ حرمت داره. اینی که بلاگیکس اسمش رو گذاشته وبلاگ، وبلاگ نیست. </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 06 May 2026 01:18:37 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/16/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/16</guid>
				<slash:comments>10</slash:comments>
			</item><item>
				<title>روشنایی محدود</title>
				<link>https://correctionpen.blogix.ir/post/15</link>
				<description><![CDATA[<p style="text-align:justify;">تفاوتهای آدمها خیلی جالبه. همکارم تعریف میکرد که روز تولد پدر مرحومش، کیک خریده و با خواهرهاش جمع شدن رفتن خونه مادرش. تا خود صبح زدن و رقصیدن. فیلم تولد رو هم دیدم‌. مادرشون وسط کاناپه نشسته بود، دست میزد، شاد بود، میخندید. ماه دیگه تولد پدرمه. ما حتی روز تولدش رو به مامانم یادآوری هم نمیکنیم چون قطعا تا یک هفته سر درد عصبی میگیره و گریه میکنه. چطور بعضی ها از غم شون گذر میکنن؟ بنظرم ما گیر کردیم، گذر کردن ازش برامون ممکن نیست...</p><p style="text-align:justify;">جمعه هم کلاس دارم! یه وقتا به بچه طفلکم حق میدم ازم جدا نشه و دلش نخواد از بغلم پایین بیاد. انقدر که این طفلی رو گذاشتم و رفتم سر کلاس، سر درس، سر پروژه و... </p><p style="text-align:justify;">بدی زندگی اینه که نمیشه همه چیز رو فهمید، حتی نمیشه یه موضوع رو تا انتها فهمید؛ روشنایی محدود.</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;">کبریت زدم</p><p style="text-align:justify;">تو برای این روشنایی محدود گریستی</p><p style="text-align:justify;">سراپا در باد ایستادم من فقط یک نفرم</p><p style="text-align:justify;">اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما میبرند</p><p style="text-align:justify;">از مهتاب که به خانه بازگردم</p><p style="text-align:justify;">آهنها زنگ خورده‌اند</p><p style="text-align:justify;">شاعران نشانه باد را گم کرده‌اند</p><p style="text-align:justify;">زنبوران،عسل را فراموش کرده‌اند</p><p style="text-align:justify;">افق بی روشنایی در دستان تو نازنین جان می‌بازند</p><p style="text-align:justify;">من گل سرخ بودم</p><p style="text-align:justify;">که سراسر مهتاب را شکستم</p><p style="text-align:justify;">احمدرضا احمدی</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 23:17:02 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://correctionpen.blogix.ir/post/15/comment</comments>
				<dc:creator>زهره</dc:creator>
				<guid>https://correctionpen.blogix.ir/post/15</guid>
				<slash:comments>9</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>