عجیب
هر روز یک لیست از کارهام تهیه میکنم که یادم نره به کی زنگ بزنم، برای کی چه کاری انجام بدم، چی بخرم، چی بخونم، چی سرچ کنم و ... این لیست به ندرت در پایان روز صفر میشه. کارهای مربوط به رهام برام در اولویته. حتی وقتی هوا مناسب گردش باشه، بیرون بردن رهام از هر کاری برام مهمتره؛ حتی درس خوندن.
چقدر درونم احساسات متناقضی رو تجربه میکنم. هم زمان که چیزی رو دوست دارم، نسبت بهش بی توجهم. هم زمان که چیزی لذت بخشه، خسته کننده است. جنگ درون هم جنگ بی پایانیه که معلوم نیست در انتها میشه به امید صلح بود یا نه؟
عجیبه برام که چطور بعضی آدمها متوجه حسی که بهشون دارم نمیشن. گهگاه برای انجام بعضی کارهام باید برم شعبه قبلیم. تقریبا همه همکارهام از اون شعبه رفتن بجز رئیس که سرقفلی این شعبه رو داره! میگفت "مگر اینکه کار داشته باشی به ما سر بزنی"! واقعا نمیفهمه که هیچ ازش خوشم نمیاد و اصلا برای دیدن اون نمیرم بلکه کار دارم! از معدود آدمهاییه که خیلی ازش بدم میاد، خیلی!
تو را احسنتگویان خواندهاند اما نمیدانند
که از لبهای من با آه و شیون رفتهای بیرون!
حسین جنتی