می نویسم از خودم

می نویسم از خودم

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

پیچیده

این ترم باید به عنوان آخرین بازمانده از کسانیکه درس سمینار تخصصی پاس میکنن، یه مقاله پژوهشی در طی ۳-۴ ماه مینوشتم. گرچه تا به حال مقاله ننوشتم اما میدونم مقاله زیر یک سال نمیشه نوشت. استاد خیلی کاری به این حرفا نداره، میگه بنویس، اسم منم بزن تنگش، چاپ کن، نمره بگیر و برو. 

در حال حاضر که اینترنت نداریم و خود استاد هم خارجه هستند، بهش از ایمیل دانشگاه ایمیل زدم که اگه میشه ارزیابی این درس رو از مقاله نوشتن به چیز دیگه ای تغییر بده. حالا هر روز با استرس ایمیلم رو چک میکنم اما همچنان جوابی دریافت نکردم.

یک ترم دانشگاه نرفتم و ۶ واحد صفر در کارنامه ام ثبته. معدلم معدل مشروطه و اگر این وضعیت باقی بمونه از دانشگاه اخراجم. برای جبران معدلم باید ترم بعد ۱۰ واحد جبرانی پاس کنم. بانک هرگز اجازه نمیده که من ۵ تا کلاس برم. پس چرا دارم الان انقدر برای پاس کردن این درسها تلاش میکنم؟ چرا یه درس خوندن ساده برای من انقدر پیچیده و بغرنج شده؟ 

بهترین

آیا ما همواره در حال انتخاب بهترین ها هستیم؟ یادم میاد مقاله ای میخوندم که میگفت آدمها برای هر تصمیمی یه تعداد کلی از observation ها رو در ذهن دارن. مثلا یه دختری فرض میکنه قراره در طی ۵ سال ۳۰ تا خواستگار داشته باشه. مقاله مدعی بود معمولا بعد از مواجهه با ۳۷ درصد از جامعه آماری ذهنی، شخص یه میانگین از هر آنچه تا اونجا دیده در ذهنش میگیره، اولین observationای که بهتر از میانگین باشه رو انتخاب میکنه. حتی ممکنه بهترین انتخابش در بین همون ۳۷ درصدی باشه که برای میانگین گیری انتخابشون نکرده. 

متاسفانه دسترسی به سورسش ندارم وگرنه پیداش میکردم. فک کنم کلیتش رو درست گفتم. خیلی ذهنم درگیر مسئله دوستمه. دلم میخواد یه جوری برای خودم توجیه کنم که حق داشته اگر با بهترین کسی که ممکن بوده ازدواج نکرده...

 

 

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

از زمین آهسته می روید

با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران

با خود او را زیر لب نجواست

سرگذشتی تلخ می گوید

کوچه تاریک است

بانگ پایی می شود نزدیک

شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید

اشک باران می چکد بر شیشه تاریک

من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه می سوزد

دخترم یلدا

خفته در گهواره می جنباندش مادر

شب گران

بار است و باران همچنان یکریز می بارد

سایه باریک اندام زنی افتاده بر دیوار

بچه اش را می فشارد در بغل نومید

در دلش انگار چیزی را

می کنند از ریشه خون آلود

لحظه ای می ایستد خم می شود آهسته با تردید

رعد می غرد

سیل می بارد

آخرین اندیشه مادر

چه خواهی شد ؟

آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را

با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا

من نشسته تنگ دل پیش اجاق سرد

دخترم یلدا

خفته در گهواره اش آرام

-هوشنگ ابتهاج-

 

 

 

مردسالار

یادم نمیاد این موضوع رو در کتابی خوندم یا در کلاس کوچینگ از استادم شنیدم که معمولا هر بیماری روحی ریشه در یک "ارتباط اشتباه" داره. شاید کلمه اشتباه رو دارم نادرست بکار میبرم، یک ارتباط بد، یک ارتباط آسیب زننده و... خلاصه که روایته هرجا احساس کردید حال روحی تون خوب نیست، بد نیست روابط تون رو بررسی کنید. شاید به اصلاح احتیاج داشته باشید‌.

با دوستی قدیمی صحبت میکردم. چقدر دلش از همسرش پر بود. غم انگیزه که صرفا بخاطر داشتن بچه و بخاطر نگاه جامعه به دختر مطلقه به زندگی متاهلی ادامه میده. باید بگم که  میفهممش. دیدم درباره دختری که جدا شده چطور بی رحمانه حرف میزنن و چطور بی رحمانه نظر میدن. زندگی به قدر کافی سخت هست، کاش خودمون برای خودمون سختترش نکنیم. 

 

دختری که جدا میشه مطلقه است

دختری که ازدواج نمیکنه ترشیده است

دختری که همسرش فوت میکنه بیوه است

دختری که بچه دار نمیشه اجاقش کوره

چقدر به ما دخترها برچسب میزنن. چرا هویت دخترها در قبال رابطه شون با همسر و فرزند تعیین میشه؟ 

جامعه مرد سالار بی هویت دوست نداشتنی!

علی

از جزوه یکی از درسهام برای همکلاسیم عکس گرفتم فرستادم، اونم عکس یکی از صفحه ها رو جدا کرد برای خودم فرستاد. بالای اون صفحه اسم رهام رو چند بار نوشته بودم‌. یاد یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانم افتادم. معلمم اتفاقی چشمش به میزش افتاد که روی کل میز نوشته بود علی! با تمسخر پرسید "علی دیگه کیه؟" 

علی قاچاقچی بود! هر روز با یه ماشین جدید میومد دنبال مهسا. مهسا خیلی علی رو دوست داشت. یه روز شماره علی رو داد به نرگس که علی رو امتحان کنه. متاسفانه علی از این امتحان سربلند بیرون نیومد و با نرگس دوست شد. نرگس هم نامردی نکرد و هر روز با علی در گشت و گذار بود و صبحها خاطراتش رو بلند بلند تعریف میکرد و مهسا هم دلشکسته گریه میکرد. بعدها روی میز نرگس هم پر شده بود از اسم علی.

به نوجوانی و جوانی خودم فکر میکنم خالی از هر علی ای بوده. چرا؟ دلم نمیخواست اعتماد بابام رو از دست بدم. در خانواده ما دوست پسر داشتن تعریف نشده بود. اما اگر برگردم به گذشته به خودم اجازه میدم هیجان عشق نوجوانی رو تجربه کنم. چقدر سعی کردم از هرکسی که میخواست کمی بهم نزدیک بشه دوری کنم. شاید بعضی هاشون فکر کردن دیوونه ام. 

 

 

سرایی را که صاحب نیست ویرانی است معمارش

دل بی عشق میگردد خراب آهسته آهسته

دریغ

امروز همینطور که کارهای روزانه ام رو با رهام پیش میبردم داشتم یه فیلم از یه کمپینگ تو یه جای برفی رو تماشا میکردم. خیلی قشنگ بود. انقدر حسش خوب بود که احتمالا بازم تماشاش کنم. دلم برای زندگی بی دغدغه تنگ شده. ۶ سال اخیر برام پر از ماجرا بوده. اکثرا هم تلخ. یادمه یه روز داشتم از ماجراهای زندگی دوستم برای مامانم تعریف میکردم؛ آخرش گفتم خدا رو شکر، ما تو زندگی مون مشکلی نداریم. کاش بشه برگردم باز به همون روز...

تحلیل سیاسی؟ نه، مرسی!

 

 

غمهای من دریغ که با من بزرگ شد

حسین جنتی

تخصص

همچنان معتقدم لزومی نداره همه آدمها همه چیز بدونن. از انفجار اطلاعات فقط ترکشهاش نصیب عده کثیری شده. خب کسی که اقتصاد نمیدونه سیاست میدونه؟

یه دوستی داریم دوران کارشناسی هم دانشگاهیمون بود. عمران میخوند، نقشه برداری. عاشق پسرخاله اش شد که پزشکی میخوند. خودش خیلی دختر زیباییه اما اعتمادبه نفس کافی نداشت. انصراف داد، دو سال پشت کنکور موند، پزشکی دانشگاه آزاد قبول شد. پسرخاله اش با یه خانوم دکتر دیگه از ایران رفت. بعدها این دوستمون با یه پزشک دیگه ازدواج کرد اما خودش هیچ وقت تخصص قبول نشد. حالا این روزها در گروه دوستانمون مرجع تخصصی اقتصاد و سیاست شده. کسی که هیچ مسیری رو در زندگیش کامل نکرده و در حرفه خودش متخصص نیست، متخصص اقتصاد و سیاسته. 

خطای هاله ای؛ یعنی چون طرف پزشکه پس لابد اقتصاد و سیاست هم میفهمه.

 

پ.ن: خداحافظ بیان، گرچه برات غصه نمیخورم 🙂

گفت آنچه یافت می نشود، 

آنم آرزوست