روشنایی محدود

تفاوتهای آدمها خیلی جالبه. همکارم تعریف میکرد که روز تولد پدر مرحومش، کیک خریده و با خواهرهاش جمع شدن رفتن خونه مادرش. تا خود صبح زدن و رقصیدن. فیلم تولد رو هم دیدم‌. مادرشون وسط کاناپه نشسته بود، دست میزد، شاد بود، میخندید. ماه دیگه تولد پدرمه. ما حتی روز تولدش رو به مامانم یادآوری هم نمیکنیم چون قطعا تا یک هفته سر درد عصبی میگیره و گریه میکنه. چطور بعضی ها از غم شون گذر میکنن؟ بنظرم ما گیر کردیم، گذر کردن ازش برامون ممکن نیست...

جمعه هم کلاس دارم! یه وقتا به بچه طفلکم حق میدم ازم جدا نشه و دلش نخواد از بغلم پایین بیاد. انقدر که این طفلی رو گذاشتم و رفتم سر کلاس، سر درس، سر پروژه و... 

بدی زندگی اینه که نمیشه همه چیز رو فهمید، حتی نمیشه یه موضوع رو تا انتها فهمید؛ روشنایی محدود.

 

 

کبریت زدم

تو برای این روشنایی محدود گریستی

سراپا در باد ایستادم من فقط یک نفرم

اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما میبرند

از مهتاب که به خانه بازگردم

آهنها زنگ خورده‌اند

شاعران نشانه باد را گم کرده‌اند

زنبوران،عسل را فراموش کرده‌اند

افق بی روشنایی در دستان تو نازنین جان می‌بازند

من گل سرخ بودم

که سراسر مهتاب را شکستم

احمدرضا احمدی