انشقت
در سکوت شب، وقتی هنوز نجوای لالایی مورد علاقه اش در اتاق پیچیده، به خم مژه هایش خیره میشوم؛ چقدر من این بشر رو دوست دارم! خودم را نمیشناسم. در آینه هر صبح دختری را میبینم که فرصت ندارد موهایش را شانه بزند، فرصت ندارد مثل همیشه باشد؛ منظم، درس خوان، کتاب خوان، خوش اخلاق... در عوض تا بخواهی بی حوصله، خواب آلود، خسته، نامرتب، بداخلاق...
تا خوابش عمیق بشود، به هزار جهت غلت می زند، شست پایش را روی بازویم تنظیم کرده و جرئت ندارم دستم را حرکت دهم مبادا خوابش بهم بریزد. راستش را بخواهید شخصیت من، گنجایش ِ سختی فرزندپروری را نداشته و خب؛ من ِ بی تجربه بی اطلاع بودم.
خوبی همه این روزها این است: این نیز بگذرد.
مرد آن بُوَد که روی نتابد ز دوستی
لَو بُسّت ِالجبال اَوِ انشقّت السّما
عبدالواسع جبلی!