می نویسم از خودم

می نویسم از خودم

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

صدف

بین پیامهای قدیمی واتساپ دنبال یه فایلی میگشتم، رسیدم به ویس صدف. صدف عروس خانواده همکارم بود. دو تا بچه داره و مدتیه از دنیا رفته. اوایل ازدواجم هر غذایی بلد نبودم یا خوشمزه نمیشد به دوستم میگفتم از صدف بپرس چطوری بپزم. اونم با حوصله ویس میداد. خوشمزه ترین میگویی که درست کردم صدف بهم یاد داد. من حتی یکبارم ندیدمش اما بیشتر اوقات که آشپزی میکنم ناگهان میاد تو ذهنم. حالا هم صداش تو گوشمه که میگفت سیر رو با دست و دلبازی بریز...

در کنار این، یه بنده خدا عکس ناهارش رو استوری کرده بود؛ برنج و ناگت و گوجه فرنگی خام. یه عالمه هم قربون صدقه دست پخت خانمش رفته بود! قورمه سبزی با ته دیگ شیشه ای و سالاد شیرازی چی میگه؟! 

 

 

مستم کن آنچنان که ندانم ز بی‌خودی

‏در عرصه‌ی خیال که آمد کدام رفت

‏حافظ جان

خاموشی

با همسایه طبقه بالایی درمورد اینکه دیروقت درست بالای اتاق خواب ها سر و صدا میکنن صحبت میکردم. میگفت مگه ۱۰ شب شما میخوابید؟ آیا من باید بابت ساعت خوابم به همسایه طبقه بالایی جواب پس بدم؟ 

انقدر بابت نوشتن مقاله ای که نمیدونم بالاخره باید بنویسم، نباید بنویسم، بالاخره برای این درس چه غلطی باید بکنم دلهره دارم که داشتم با خودم فکر میکردم اگر دیدم استاد کوتاه نمیاد، میرم انقلاب یه شماره مقاله نویس میگیرم و خودمو از این رنج بی حساب راحت میکنم! 

با یه استاد خیلی باسواد کلاس دارم منتها این خیلی مهمه که استاد کدوم مقطع بوده. بنظرم انقدر با بچه های کارشناسی کلاس داشته که اصلا نمیتونه ذهنش رو از فضای اون مقطع آزاد کنه. بهم ایمیل زده که از جزوه ات عکس بگیر، پی دی اف کن، بفرست که نمره داره! تازه شنبه میدترمم گذاشته! توضیح داده که هر سوال ۳۰ ثانیه فرصت داره! گرفتار شدیم...

شما هم وقتی از مهمانی بر میگردید دوباره چای دم میکنید که چایی خونه خود آدم یه چیز دیگه است؟

 

 

نمی‌گردد به خاموشی نهان درد

‏ز رنگ چهره دارد ترجمان درد

‏صائب

 

یک دریا

بابت سه ماه مرخصی بدون حقوق، ۶۶ میلیون پرداخت کردم! اعداد دیگه برام سنسی ندارن. 

برای اینکه کارهام رو فراموش نکنم اغلب یادداشت میکنم. حالا یه گوشه سررسیدم نوشتم اسنپ و تپسی اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد منظورم چی بوده؟ برای یادداشتهام هم باید یادداشت بنویسم :دی

 

 

مرا در بر بگیر ای مهربان، هرچند میدانم

ندارم طاقت آغوش یک دریا زلالی را

فاضل نظری

شیرین عسل

با همسرم یه رستوران خیلی خارجکی بودیم، در این حد خارجی که مِنو رو نمیتونستیم بخونیم. گارسون یه دختر جوون زیبایی بود که خیییلیی مغرورانه اومده بود ازمون سفارش بگیره. با همسرم شوخی میکردیم که اون که مثلا مرغ داره اسفناج داره... که یعنی این دیگه چه اسم عجیب غریبیه. اون دخترک یه جوری با غرور تلفظ صحیحش رو فقط به من متذکر میشد که گویا صاحب رستورانه، صبحونه اش رو دوبی خورده حالا اومده ناهار این رستوران، که بعدش شام خودش رو برسونه پاریس. بابا من دارم پول یه ماه حقوقت رو میدم یه وعده غذا (مبالغه) بعد تو مثلا میخوای منو ضایع کنی؟ 😅 از این دست رفتارها که دخترها وقتی با همسرم جایی بودم فقط با من داشتن، زیاد دیدم. نمیدونم دقیقا ماجرا چیه ولی انگار خوششون میاد دوست دختر یکی، زن یکی، کلا یه دختری رو جلوی یه مردی ضایع کنن. چرا؟ خدا میداند. 

 

 

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

‏یک روز خنده کردم و عمری گریستم

‏شهریار

ابر

هر زمان متوجه میشم باز یه موج گرونی اومده، میرم چک میکنم قیمت پیتزای مورد علاقه ام چقدر شده! قدیمها که تلگرام بود، با دوستامون یه گروه داشتیم فقط خوراکی های پیشنهادی مون رو مینوشتیم. اگر رسپی خاصی داشت یا باید از جای خاصی تهیه میشد و اینکه چی باعث شده بیایم توصیه اش کنیم. حرف اضافه هم نمیزدیم. 

در ارتباط با تورم میگن که وقتی عدد تورم از عدد خاصی میگذره، حالا یادم نمیاد عدد خاصی بود یا فرمول خاصی داشت، دیگه موج تورم های بعدی معمولی نیست. مثلا بعد از تورم 60%، منتظر تورم 70% نباشید، ایشالا میریم که داشته باشیم ابر تورم 120%، 240%، و الخ. و من الله توفیق.

کتاب چقدر گرون شده. دلم نمیاد انقدر پول از حسابم کم بشه :(

 

خون گشت مرا ز هجرِ یاران، دیده

زین غم شده چون ابر بهاران دیده

گر دست به من زنند میریزد اشک

مانند درختهای باران دیده

قپلان بیک

بی قرار

این روزها احساس اون لحظه از بچگی هامو دارم که تا سوباسا با هزار بدبختی توپ رو میگرفت و میرسید نزدیکی های دروازه تیم مقابل و شوت میکرد، همینجا این قسمت به پایان میرسید و باید تا فردا صبر میکردیم ببینیم آیا بالاخره گل شد یا نه؟ وضعیت بلاتکلیف بدیه. 

خیلی وقت پیش، ثبتنام ایرانخودرو بود با قرعه کشی، همسرم میگفت ننویس احتمال برنده شدنت یک درصده. گفتم احتمال اینکه کسی در ایران متولد بشه هم یک درصده و خب میبینی خدا رو شکر ما جزو همون یک درصد بودیم. پس یک درصدها رو دست کم نگیریم. مرسی!

 

 

نیَم به هجرِ تو تنها، دو‌ همنشین دارم 

 دلِ شکسته یکی، جانِ بی‌قرار یکی

حزین لاهیجی

هلیکوپتر ویو

در استراتژی نویسی چندین دیدگاه وجود داره، یکیش هلیکوپتر ویو است. یعنی به اندازه ای که یه هلیکوپتر بالا میره بتونی به موضوع استراتژی، کلان نگاه کنی. نه خیلی بالا و نه خیلی پایین. گاهی نظراتی که از دیگران دریافت میکنم بهم حس همین هلیکوپتر ویو رو میده، یکم کلان. خانم پرستار بهم میگه مث قرقی کار میکنی. راست میگه خیلی سرعتیم. خیلی هم به انجام کارهای موازی علاقمندم و خوب هم بلدم. اینه که تو بازه زمانی کوتاهی چند کار رو شروع میکنم و با هم پیش میبرم و باهم تمومشون میکنم. البته اینم باید اضافه کنم کارهایی رو که دوستشون ندارم اما باید انجام بدم سریع تموم میکنم. در راستای داشتن علاقمندی های متناقض، اون کاری رو که خیلی دوست دارم هم دلم میخواد سریع انجام بدم، مثل کتاب خوندن. دلم میخواد سریع به انتهاش برسم، اگر انتهاش خوب باشه پس کتاب خوبی بوده وگرنه حتی اگر کل ۱۰۰۰ صفحه خوب باشه فقط انتهاش خوب نباشه، قطعا کتاب خوبی نبوده. شاید برای همینه غزل دوست دارم. اکثرا پایان زیبایی دارند.

 

 

غافل کند از کوتهی عمر شکایت

‏شب در نظر مردم بیدار، بلند است 

‏صائب تبریزی

 

 

ثبات

یکی از استادهامون جز افردایه که خیلی در تصمیمات اقتصادی کشور مشارکت داره. امروز گفت یکی از سوالات امتحانمون اینه که اگر ما تصمیم گیرنده اقتصادی بودیم، در وضعیت فعلی برای بهبود اوضاع، چه پیشنهادی داشتیم؟ ۳ نمره. گفت باید در برگه امتحان بتونید منو قانع کنید وگرنه ۳ نمره رو نمیگیریم. خب من اگر بودم هیچ کاری نمیکردم. جدا آمارها نشون میده وضیعت اقتصادی زمانیکه هیچکاری نمیکنند ثبات داره، همینکه دست به انجام کاری میزنند به وضعیت "یا قرآن مجید" میریم. اگر پیشنهادی در راستای دریافت ۳ نمره دارید دریغ نکنید :)

 

 

‏یک قصّه بیش نیست غم عشق و هر کسی

زین قصه می کند به زبانی، روایتی

‏ور خواهی از روایت من با خبر شوی:

‏برق ستاره ای و شب بی نهایتی

منزوی

عشق و چیزهای دیگر

در راستای تکمیل دنیای کتابهای مصطفی مستور، درست روزی که پسرک تصمیم گرفته به جای ساعت ۱۰، ساعت ۱ نیمه شب بخوابه، عشق و چیزهای دیگر هم خوانده شد. یک کتاب دیگه از این دنیا باقی مانده. 

هر بار کتابی رو میخونم، تا چند روز اثرش در من باقی می مونه. به آدمهای اون قصه فکر میکنم. قصه در این جهان هستی موضوع مهمیه. به خود قصه فکر میکنم. به نویسنده فکر میکنم؛ به اینکه چطور این قصه به ذهنش خطور کرده، چطور جزئیات قصه رو طراحی کرده، چند بار قصه رو ویرایش کرده و چقدر از تمام شدنش لذت برده.

 

اینجا یکم اینستاگرامه، حتی یه فضا برای چت کردن مثل دایرکت داره. یکم هم یوتیوبه، بهت پولم میده. خلاصه که وبلاگ حرمت داره. اینی که بلاگیکس اسمش رو گذاشته وبلاگ، وبلاگ نیست. 

روشنایی محدود

تفاوتهای آدمها خیلی جالبه. همکارم تعریف میکرد که روز تولد پدر مرحومش، کیک خریده و با خواهرهاش جمع شدن رفتن خونه مادرش. تا خود صبح زدن و رقصیدن. فیلم تولد رو هم دیدم‌. مادرشون وسط کاناپه نشسته بود، دست میزد، شاد بود، میخندید. ماه دیگه تولد پدرمه. ما حتی روز تولدش رو به مامانم یادآوری هم نمیکنیم چون قطعا تا یک هفته سر درد عصبی میگیره و گریه میکنه. چطور بعضی ها از غم شون گذر میکنن؟ بنظرم ما گیر کردیم، گذر کردن ازش برامون ممکن نیست...

جمعه هم کلاس دارم! یه وقتا به بچه طفلکم حق میدم ازم جدا نشه و دلش نخواد از بغلم پایین بیاد. انقدر که این طفلی رو گذاشتم و رفتم سر کلاس، سر درس، سر پروژه و... 

بدی زندگی اینه که نمیشه همه چیز رو فهمید، حتی نمیشه یه موضوع رو تا انتها فهمید؛ روشنایی محدود.

 

 

کبریت زدم

تو برای این روشنایی محدود گریستی

سراپا در باد ایستادم من فقط یک نفرم

اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما میبرند

از مهتاب که به خانه بازگردم

آهنها زنگ خورده‌اند

شاعران نشانه باد را گم کرده‌اند

زنبوران،عسل را فراموش کرده‌اند

افق بی روشنایی در دستان تو نازنین جان می‌بازند

من گل سرخ بودم

که سراسر مهتاب را شکستم

احمدرضا احمدی

هنوز هم

صبحها شبیه دیوونه زنجیری ام که از دیوار تیمارستان فرار کرده؛ مو نمیزنم. قراره اگر باز جنگ نشه و خانم پرستار دوباره فرار نکنه به روستاشون، از شنبه دوباره بیان. حقوق کدومتون ۱۰۰ درصد افزایش پیدا کرده تازه ساعت کاری تون هم کاهش پیدا کرده؟ 

از اینکه هر روز ۵-۶ ساعت یکی مثل مهمون خونه ام باشه کلافه میشم. کاش مجبور نبودم. اون هم یکی که مدام همه چیز رو تحلیل میکنه. گاهی باهاش بحثم میشه که انقدر سعی نکنه از زندگی خصوصیم سردر بیاره. فکر میکنید چه جوابی بده خوبه؟

(پایان باز)

 

 

گفتم که بعد از آن همه دل ها که سوختی

کس میخورد فریب تو؟ گفتا هنوز هم...

رهی معیری

مقاومت

تا امروز مقاومت کردم کانفیگ نگیرم اما واقعا دیگه کارهام مونده و مجبورم. میخوام بعد از فعال شدنش مقاومت کنم به بازی موردعلاقه ام سر نزنم. به تلگرام و اینستاگرام هم. فقط سرچ. گرچه شنیدم اینترنت در دانشگاه موجوده فقط هنوز مطمئن نیستم که به دانشجوها اجازه ورود میدن یا نه. ولی خب بچه رو چه کنم؟ حالا من فردا پول میدم کانفیگ میخرم، پس فردا اینترنت برای همه آزاد میشه :دی

پژوهش هم دیگه مسخره شده. موضوعاتی که خیلی جدیده و عده محدودی کار میکنن استثناست؛ اما پژوهشی که فقط جامعه آماریش عوض میشه، فقط یه متغیر بهش اضافه میشه و... خیلی مسخره است. دانشجوها پرسشنامه تزشون رو در گروهای بی ربط به حد نصاب میرسونن. حتی دیتای حقیقی استفاده نمیکنن. خود استادها هم میدونن. اما رقابت خاصی بین اساتید برای مقاله نویسی وجود داره. این بده! 

باز ما خوبیم، خودمون مینویسیم. تو دانشگاه آزاد نمیدونید چه خبره. خانم/آقای دکتر حتی نمیدونه روش تحقیقش چیه. پول میدی تز برات ایمیل میشه. خب اون پول رو بدن دانشگاه بدون تز فارغ التحصیل بشن. با خودشون رودربایستی دارن؟

 

 

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟

لطیف و دورگریزی، مگر خیال منی؟

سیمین بهبهانی

انشقت

در سکوت شب، وقتی هنوز نجوای لالایی مورد علاقه اش در اتاق پیچیده، به خم مژه هایش خیره میشوم؛ چقدر من این بشر رو دوست دارم! خودم را نمیشناسم. در آینه هر صبح دختری را میبینم که فرصت ندارد موهایش را شانه بزند، فرصت ندارد مثل همیشه باشد؛ منظم، درس خوان، کتاب خوان، خوش اخلاق... در عوض تا بخواهی بی حوصله، خواب آلود، خسته، نامرتب، بداخلاق... 

تا خوابش عمیق بشود، به هزار جهت غلت می زند، شست پایش را روی بازویم تنظیم کرده و جرئت ندارم دستم را حرکت دهم مبادا خوابش بهم بریزد. راستش را بخواهید شخصیت من، گنجایش ِ سختی فرزندپروری را نداشته و خب؛ من ِ بی تجربه بی اطلاع بودم. 

خوبی همه این روزها این است: این نیز بگذرد.

 

 

مرد آن بُوَد که روی نتابد ز دوستی

لَو بُسّت ِالجبال اَوِ انشقّت السّما 

عبدالواسع جبلی!

 

دنیای کتاب

نوجوانی هام، بعد از عید، منتظر رسیدن موعد نمایشگاه کتاب بودم. عیدی هام رو نگه میداشتم که برم کتاب بخرم. بعیده امسال نمایشگاهی در کار باشه اما من رسم دیرینه ام رو برای خودم حفظ میکنم. این موقع از سال در حال تهیه لیست کتابهای مورد علاقه ام هستم. مدتیه کتاب خریدنم تغییر کرده. هر بار سراغ دنیای یک نویسنده یا شاعر میرم. سعی میکنم اکثر کتابهای اون نویسنده رو تهیه کنم و متوالی آثارش رو مطالعه کنم. روند تغییرات نویسنده رو در این روش مطالعه میشه بهتر درک کرد.

از معرفی کتاب خوب یا حتی دنیای یک نویسنده خوب استقبال میکنم و ممنون‌گزار هم هستم. 🙃

 

 

نه راهِ شدن، نه رویِ بودن

معشوقه ملول و ما گرفتار

هم زخم تو بهْ، چو میخورم زخم

هم بار تو بهْ، که میکشم بار

من پیش نهاده ام که در خون

برگردم و برنگردم از یار

گر دنیی و آخرت بیارند

"کاین هر دو بگیر و دوست بگذار،"

ما یوسف خود نمیفروشیم

تو سیمِ سیاهِ خود نگه دار

سعدی جان

عجیب

هر روز یک لیست از کارهام تهیه میکنم که یادم نره به کی زنگ بزنم، برای کی چه کاری انجام بدم، چی بخرم، چی بخونم، چی سرچ کنم و ... این لیست به ندرت در پایان روز صفر میشه. کارهای مربوط به رهام برام در اولویته. حتی وقتی هوا مناسب گردش باشه، بیرون بردن رهام از هر کاری برام مهمتره؛ حتی درس خوندن. 

چقدر درونم احساسات متناقضی رو تجربه میکنم. هم زمان که چیزی رو دوست دارم، نسبت بهش بی توجهم. هم زمان که چیزی لذت بخشه، خسته کننده است. جنگ درون هم جنگ بی پایانیه که معلوم نیست در انتها میشه به امید صلح بود یا نه؟ 

عجیبه برام که چطور بعضی آدمها متوجه حسی که بهشون دارم نمیشن. گهگاه برای انجام بعضی کارهام باید برم شعبه قبلیم. تقریبا همه همکارهام از اون شعبه رفتن بجز رئیس که سرقفلی این شعبه رو داره! میگفت "مگر اینکه کار داشته باشی به ما سر بزنی"! واقعا نمیفهمه که هیچ ازش خوشم نمیاد و اصلا برای دیدن اون نمیرم بلکه کار دارم! از معدود آدمهاییه که خیلی ازش بدم میاد، خیلی! 

 

 

تو را احسنت‌گویان خوانده‌اند اما نمی‌دانند

که از لب‌های من با آه و شیون رفته‌ای بیرون!

حسین جنتی

پیچیده

این ترم باید به عنوان آخرین بازمانده از کسانیکه درس سمینار تخصصی پاس میکنن، یه مقاله پژوهشی در طی ۳-۴ ماه مینوشتم. گرچه تا به حال مقاله ننوشتم اما میدونم مقاله زیر یک سال نمیشه نوشت. استاد خیلی کاری به این حرفا نداره، میگه بنویس، اسم منم بزن تنگش، چاپ کن، نمره بگیر و برو. 

در حال حاضر که اینترنت نداریم و خود استاد هم خارجه هستند، بهش از ایمیل دانشگاه ایمیل زدم که اگه میشه ارزیابی این درس رو از مقاله نوشتن به چیز دیگه ای تغییر بده. حالا هر روز با استرس ایمیلم رو چک میکنم اما همچنان جوابی دریافت نکردم.

یک ترم دانشگاه نرفتم و ۶ واحد صفر در کارنامه ام ثبته. معدلم معدل مشروطه و اگر این وضعیت باقی بمونه از دانشگاه اخراجم. برای جبران معدلم باید ترم بعد ۱۰ واحد جبرانی پاس کنم. بانک هرگز اجازه نمیده که من ۵ تا کلاس برم. پس چرا دارم الان انقدر برای پاس کردن این درسها تلاش میکنم؟ چرا یه درس خوندن ساده برای من انقدر پیچیده و بغرنج شده؟ 

بهترین

آیا ما همواره در حال انتخاب بهترین ها هستیم؟ یادم میاد مقاله ای میخوندم که میگفت آدمها برای هر تصمیمی یه تعداد کلی از observation ها رو در ذهن دارن. مثلا یه دختری فرض میکنه قراره در طی ۵ سال ۳۰ تا خواستگار داشته باشه. مقاله مدعی بود معمولا بعد از مواجهه با ۳۷ درصد از جامعه آماری ذهنی، شخص یه میانگین از هر آنچه تا اونجا دیده در ذهنش میگیره، اولین observationای که بهتر از میانگین باشه رو انتخاب میکنه. حتی ممکنه بهترین انتخابش در بین همون ۳۷ درصدی باشه که برای میانگین گیری انتخابشون نکرده. 

متاسفانه دسترسی به سورسش ندارم وگرنه پیداش میکردم. فک کنم کلیتش رو درست گفتم. خیلی ذهنم درگیر مسئله دوستمه. دلم میخواد یه جوری برای خودم توجیه کنم که حق داشته اگر با بهترین کسی که ممکن بوده ازدواج نکرده...

 

 

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

از زمین آهسته می روید

با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران

با خود او را زیر لب نجواست

سرگذشتی تلخ می گوید

کوچه تاریک است

بانگ پایی می شود نزدیک

شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید

اشک باران می چکد بر شیشه تاریک

من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه می سوزد

دخترم یلدا

خفته در گهواره می جنباندش مادر

شب گران

بار است و باران همچنان یکریز می بارد

سایه باریک اندام زنی افتاده بر دیوار

بچه اش را می فشارد در بغل نومید

در دلش انگار چیزی را

می کنند از ریشه خون آلود

لحظه ای می ایستد خم می شود آهسته با تردید

رعد می غرد

سیل می بارد

آخرین اندیشه مادر

چه خواهی شد ؟

آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را

با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا

من نشسته تنگ دل پیش اجاق سرد

دخترم یلدا

خفته در گهواره اش آرام

-هوشنگ ابتهاج-

 

 

 

مردسالار

یادم نمیاد این موضوع رو در کتابی خوندم یا در کلاس کوچینگ از استادم شنیدم که معمولا هر بیماری روحی ریشه در یک "ارتباط اشتباه" داره. شاید کلمه اشتباه رو دارم نادرست بکار میبرم، یک ارتباط بد، یک ارتباط آسیب زننده و... خلاصه که روایته هرجا احساس کردید حال روحی تون خوب نیست، بد نیست روابط تون رو بررسی کنید. شاید به اصلاح احتیاج داشته باشید‌.

با دوستی قدیمی صحبت میکردم. چقدر دلش از همسرش پر بود. غم انگیزه که صرفا بخاطر داشتن بچه و بخاطر نگاه جامعه به دختر مطلقه به زندگی متاهلی ادامه میده. باید بگم که  میفهممش. دیدم درباره دختری که جدا شده چطور بی رحمانه حرف میزنن و چطور بی رحمانه نظر میدن. زندگی به قدر کافی سخت هست، کاش خودمون برای خودمون سختترش نکنیم. 

 

دختری که جدا میشه مطلقه است

دختری که ازدواج نمیکنه ترشیده است

دختری که همسرش فوت میکنه بیوه است

دختری که بچه دار نمیشه اجاقش کوره

چقدر به ما دخترها برچسب میزنن. چرا هویت دخترها در قبال رابطه شون با همسر و فرزند تعیین میشه؟ 

جامعه مرد سالار بی هویت دوست نداشتنی!

علی

از جزوه یکی از درسهام برای همکلاسیم عکس گرفتم فرستادم، اونم عکس یکی از صفحه ها رو جدا کرد برای خودم فرستاد. بالای اون صفحه اسم رهام رو چند بار نوشته بودم‌. یاد یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانم افتادم. معلمم اتفاقی چشمش به میزش افتاد که روی کل میز نوشته بود علی! با تمسخر پرسید "علی دیگه کیه؟" 

علی قاچاقچی بود! هر روز با یه ماشین جدید میومد دنبال مهسا. مهسا خیلی علی رو دوست داشت. یه روز شماره علی رو داد به نرگس که علی رو امتحان کنه. متاسفانه علی از این امتحان سربلند بیرون نیومد و با نرگس دوست شد. نرگس هم نامردی نکرد و هر روز با علی در گشت و گذار بود و صبحها خاطراتش رو بلند بلند تعریف میکرد و مهسا هم دلشکسته گریه میکرد. بعدها روی میز نرگس هم پر شده بود از اسم علی.

به نوجوانی و جوانی خودم فکر میکنم خالی از هر علی ای بوده. چرا؟ دلم نمیخواست اعتماد بابام رو از دست بدم. در خانواده ما دوست پسر داشتن تعریف نشده بود. اما اگر برگردم به گذشته به خودم اجازه میدم هیجان عشق نوجوانی رو تجربه کنم. چقدر سعی کردم از هرکسی که میخواست کمی بهم نزدیک بشه دوری کنم. شاید بعضی هاشون فکر کردن دیوونه ام. 

 

 

سرایی را که صاحب نیست ویرانی است معمارش

دل بی عشق میگردد خراب آهسته آهسته

دریغ

امروز همینطور که کارهای روزانه ام رو با رهام پیش میبردم داشتم یه فیلم از یه کمپینگ تو یه جای برفی رو تماشا میکردم. خیلی قشنگ بود. انقدر حسش خوب بود که احتمالا بازم تماشاش کنم. دلم برای زندگی بی دغدغه تنگ شده. ۶ سال اخیر برام پر از ماجرا بوده. اکثرا هم تلخ. یادمه یه روز داشتم از ماجراهای زندگی دوستم برای مامانم تعریف میکردم؛ آخرش گفتم خدا رو شکر، ما تو زندگی مون مشکلی نداریم. کاش بشه برگردم باز به همون روز...

تحلیل سیاسی؟ نه، مرسی!

 

 

غمهای من دریغ که با من بزرگ شد

حسین جنتی

گفت آنچه یافت می نشود، 

آنم آرزوست